۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

گذر زمان

این روزها همیشه دوست دارم به زمان فکر کنم. هیچ وقت شده درباره زمان فکر کنید؟ وقتی آدم شاد هست زمان خیلی زود می گذره و برعکس. کلا زمان با ثانیه برای آدم تعریف نمی شه و خیلی بستگی به روحیه و وضعیت محیطش داره. آدم وقتی داره زندگی معمولی اش رو انجام می ده تمام دغدغه ذهنیش اعتراض به وضعیت فعلیش هست. من همیشه دوست داشتم زودتر از وضعیت فعلی ام بیرون بیام و همیشه دوست داشتم خیلی زود زمان می گذشت و مثلا 10 سال دیگه می شد. اصلا گذر زمان نه تنها مهم نبود بلکه کند بودن اون خسته کننده. اما برخی تجربه ها خیلی از چیزها رو عوض می کنه. حالا دور از خانواده و بستگانم زندگی کنم, فقط این رو فهمیدم که زمان خیلی مهم هست و برعکس قبل دوست دارم اون رو متوقف کنم. جدای از این دو وضعیت یکباره دیگه (چندین سال پیش) نیز به زمان فکر کرده بودم اونم وقتی به مرگم فکر می کردم. اون موقع فقط به این نتیجه رسیدم که باید زندگی کرد تا جایی که ممکنه و زمان اهمیتی نداره. نمی دونم این چند وضعیت رو چطور کنار هم قرار بدم؛ شاید هم این تناقضات در متن زندگی باشه! نمی دونم, تنها چیزی که الان می دونم اینه که دوست دارم زمان رو نگه دارم. جدایی از بستگان می تونه یکی از دلایل این طور فکر کردن باشه ولی یک دلیل خیلی بزرگ دیگه طرز نگاه به زندگی و هدف از زندگی است که باعث می شه که تعریف خاصی نیز برای زمان داشته باشیم. هر آدمی از یک زاویه به زندگی نگاه می کنه و تعریف و هدف زندگی کاملا نسبی است. اما آدمهای اطراف نیز به شدت تعریفشون از زندگی و اهدافشون رو تحمیل می کنند و ناخواسته از اونها تاثیر می گیریم. خیلی سخته اگه بخوام این تاثیرها رو کنار بزنم. جامعه ایران همه فکر می کنند که زندگی برتر یعنی تحصیل کردن, مدارک بالا گرفتن, خارج از کشور درس خوندن, همیشه درس خوندن و خوندن و باز هم خوندن. نمی دونم چرا؟ من هم تحت تاثیر اونها اینجوری به زندگی نگاه می کردم و همیشه زیر فشاربودم چون به قول هایدگر اصالت نداشتم. همین الان خیلی دوست دارم طوری که فکرم می گه به زندگی نگاه کنم و به زندگی ادامه بدم ولی مثل اینه که توی رودخونه افتادی و نمی تونی در جهت عکس حرکت کنی. به هر حال با همه سختی ها سعی ام رو می کنم. از اونجا که فکر کردن به زمان و متوقف کردن اون خیلی آزارم می ده و به قول هدایت مثل خوره داره مغزم رو می خوره, نمی دونم باید به وضعیت قبل برگشت (پیش خونواده) یا طرز نگاهم به زندگی رو که خیلی سخته (حاصل سالها عمره و تغییر سریع آن مشکل) و یا دنبال دلایل دیگه و یا دنبال راه حل دیگه ای باشم. انتخاب این راه حلها خیلی سخته. ولی تو زندگیم گذر زمان خیلی مواقع باعث می شد با همه چیز سازگار بشم و زمان همه رو حل می کرد. شاید این بار هم زمان مشکل من با زمان رو حل کنه چونکه هیچ راه دیگه ای ندارم پس فقط باید صبر کنم.

هیچ نظری موجود نیست: