۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

ااااااه باز هم جبر و اختیار!!!



مسئله جبر و اختیار یکی از جذاب ترین مسائل برای آدمهاست و آدمهای کمی هستند که بهش فکر نکرده باشند. همچنین داشتن یا نداشتن اختیار در طول تاریخ از جمله پرسشهای همیشگی فلسفه بوده است که هنوز جوابی قطعی برای آن داده نشده است. به نظر من جواب این مسئله نه تنها برای آدمها نسبی است بلکه نسبت به سن افراد هم نسبی است و آدمها با تجربه کردن زندگی و در طول زمان جوابهاشون تغییر می کنه. در طول زندگیم, جوابم به این پرسش بسیار تغییر کرده و همواره رفتارم را نیز تغییر داده است و خواهد داد.

اما یک مطلبی رو آقا نیما در دوران دبیرستانش و کنار زمین چمن توی ذهنش اومده که یک دید دترمینیستی است, اگرچه در وبلاگش نوشته که دیدش الان فرق کرده با توجه به تجربه های جدیدش و این شاید برای ما هم پیش اومده باشه. مطلب خیلی خوب توضیح داده شده و البته دوستم ناصر و آقا سهیل در موردش نقدی نوشتند. سهیل نقدی برمطلب نیما نوشت که برای من سوالاتی بوجود آورد که آقا سهیل به جای واضح سازی مسئله رو بیشتر برام مبهم کرد. و سپس ناصر یک مقاله خیلی خوب و مفصل درباره نوشته های دو نفر قبلی نوشت. از اونجا که خیلی وقت بود چیزی برای نوشتن نداشتم, حالا بهانه ای پیدا کرده ام و برای بروز کردن وبلاگم, دوست دارم من هم در مورد جبر و اختیار فقط فکر نکرده باشم بلکه اون رو به صورت نوشته داشته باشم .

تعریف- ابتدا ببینیم که اختیار داشتن به چه معنایی است. با توجه به تعریفی که در دانشنامه فلسفی استنفورد و ویکی پدیا آمده, اختیار توانایی یک عامل عاقل در انتخاب یک عمل از بین چند گزینه برای رسیدن به خواسته ای یا بر اساس ارزشی می باشد. همچنین دانشنامه فلسفی روت لج تعریف اختیار رو به دو مقوله آزادی عمل و مسئولیت اخلاقی مرتبط می کنه, یعنی آیا ما در انجام عملی یا انتخابی آزادیم؟ و آیا هر فردی مسئول اعمالش هست؟

بررسی مطالب قبلی- در مطلب نیما, او یک سیستم جبری رو تعریف کرده و گفته که چون " اختیار قانون‌مندی‌ جهان‌ را نقض‌ می‌کند", انسان اختیار ندارد. ولی آیا جهان قانونمند است و قانون علیت مطلقاً درست است؟ ناصر با استفاده از اصل ابطال پذیری پوپر, جبری بودن جهان را مسئله ای متافیزیکی دانست. به نظر من این روش استدلال کردن نیما برای جبر مشکل داره و آدمهای زیادی در یک قرن گذشته آن را نقد کرده اند. اما آقا سهیل طوری دیگه به قضیه نگاه می کنه. من اینطور برداشت کردم که(اگرچه ازشون درباره برداشتم سوال کردم و هنوز منتظر جوابم):

عدم کفایت اطلاعات یا داده های ورودی حلقه ی گمشده ی یک بحث علّیتی است و افزلیش دانایی را مرتبط با افزایش اختیار می داند. ولی من فکر می کنم که نقص در اطلاعات باعث می شه که تو نتونی آینده رو بدونی یا پیش بینی کنی ولی دلیل بر اختیار نمی شود. همچنین من با این نکته نیز مخالفم که با افزایش دانایی, اختیار ما بیشتر می شود. چون با افزایش دانایی ما بیشتر قادر به پیش بینی محیط اطرافمان هستیم و با توجه به تعریف مورد استفاده نیما و سهیل, ما بیشتر به جبر نزدیک می شویم. طبق تعریف آنها, در تصمیم گیری یا انتخاب یک انسان (مثل انتخاب کفش) هزاران و شاید بینهایت ورودی یا پارامتر می تواند موثر هستند و تمام آنهایی که از محیط سرچشمه می گیرند, برای فرد جبر هستند چه از آنها اطلاع داشته باشه چه نداشته باشه. اما یکی از این پارامترها می تواند اختیار باشد (و شاید هم نباشد, نمی دانم!) و در تصمیم گیری موثر باشد. بحث سر وجود این پارامتر است. ممکن است که تاثیر و تعداد پارامترهای جبری آنقدر زیاد باشد که داشتن این پارامتر اختیار مهم نباشد و رفتار قابل پیش بینی باشد و بالعکس. قابل پیش بینی بودن یا نبودن یک سیستم با توجه به تعریف اختیار در بالا می تواند دلیل بر جبر یا اختیار نباشد که در ادامه به آن می پردازم.

ناصر یک مطلب تقریباً مفصل نوشت و به نکاتی خوب در این رابطه اشاره کرد. در ابتدا می گوید: " يک سيستم نسبت به کسي که تمام رفتار آينده‌ي آن را پيش‌بيني کند، مجبور است ولي نسبت به کسي که نتواند همه چيز را درباره‌اش به يقين پيش‌بيني کند، مختار است". من موافقم که مجبور بودن یا مختار بودن نسبی است نسبت به ناظر ولی در اینکه یک سیستم غیر قابل پیش بینی, مختار است, هنوز شک دارم و در اینجا فقط می توانم بگویم نمی دانم و سپس به این موضوع برخواهم گشت. اما در ادامه به نکته خوبی اشاره کرده و با مثالی نشان داده است که انتخاب یک کفش به تعداد گزینه های موجود در ارتباط است و کمی به تعریف اختیار که در ابتدا بیان شد, نزدیکتر شده است ولی هنوز مشکلی وجود دارد که در ادامه واضح خواهد شد. همچنین با این نکته موافقم که با آگاهی بیشتر نسبت به محیط اطراف پرده از مجبور بودن دنیای اطراف بر نمی داریم. در ادامه نیز با استفاده از اصل ابطال پذیری پوپر, جبری بودن را به حوزه متافیزیک برد (مانند آنچه کانت می گفت) که موافقم. در انتها نیز نظر خود را بیان کرد. داشتن اختیار را به موجودات زنده محدود می کند. اختیار با تعداد گزینه های پیش رو افزایش می یابد. اختیار یک ماهیت کمی است. پیش بینی حالت بعدی فردی توسط فردی دیگر تاثیری در اختیار او ندارد. ولی دانایی ما از وضعیت فعلی خودمان در اختیارمان دخیل است. نظر ناصر در جای خود محترم است و با روش استدلالش نیز تا حدودی موافقم ولی در مورد فلسفه وجودی اختیار بحثی نکرده و با فرض وجود اختیار به تاثیر پذیری و چگونگی آن پرداخته است.

البته من از این سه دوست گرامی پوزش می خواهم چون آدمها به صورت مختلف به دنیا نگاه می کنند و آن را بر اساس تجربه خود تفسیر می کنند. من هم تا آنجا که شد سعی کردم در چارچوب استدلال و تعاریف خود آنها به نقد بپردازم.

تحلیل من- جواب مسئله به نظر من نسبی می باشد و هر انسانی با توجه به تجربیاتش و حالات روانیش به تفسیر و مدل کردن جهان پیرامونش می پردازد و جوابهای مختلفی در طول عمر برای آن در نظر می گیرد واحساس مختلفی نیز در مورد اختیار دارد. اما با توجه به تعریفی که برای اختیار در ابتدا آوردم, من خود را یک عامل عاقل و انسان فرض می کنم چون پرسش داشتن اختیار در حال حاضر برای من اهمیت دارد و نمی دانم که اشیا دیگر عامل عاقل هستند یا نه. نگاه شخصی ام به این مسئله را در ادامه می آوردم شاید به مانند آقا نیما چند سال دیگر, خاطراتی را برایم زنده کند. اما مشکلی که با آن مواجه هستم این است که نمی توانم به صورت پیوسته در مورد این موضوع چیزی بنویسم شاید بدلیل این است که دوست دارم تمام جوانب را در نظر بگیرم و نمی توانم به همه آنها بپردازم. به همین دلیل می خواهم که به صورت بند بند در این مورد و به صورت پراکنده مطلب بنویسم و شاید برخی بندها بی ارتباط با مسئله باشد.

انسان با استفاده از بدن و حواسش با پیرامونش ارتباط برقرار می کند و در تعامل است یعنی تاثیر پذیر و تاثیر گذار است. با استفاده از کلمات و مقولاتی مثل زمان, مکان, علیت, شانس (Randomness) و غیره به تفسیر و مدل کردن جهان در ذهن خود می پردازد جدای از واقعیت آنها. یعنی اینها در حال حاضر در زندگی انسان (و مخصوصا علم) مورد استفاده قرار می گیرند.

یک انسان همیشه به شکلهای مختلف جزئی از این جهان بوده است. در مقطعی از زمان که ما تولد می نامیم به شکل خاصی که ما "انسان" می نامیم در می آید و از زمانی که با کلمات آشنا می شود, کلمه انسان را می آموزد و به خود نسبت می دهد. تنها چیزی که می دانم این است که از وقتی وارد انسانها شدم یعنی بدو تولد, کلمات را آموختم که کلمه اختیار هم یکی از این کلمات بود. قبل از تولد را بیاد نمی آورم و این کلمه آن زمان برایم بی معنی بود. حس می کنم که در بدو تولد به نقطه ای از فضای مکان-زمان پرتاب شدم حالا یا به صورت جبری یا تصادفی, به هر حال هیچ احساس اختیاری در آن نمی کنم.

انسان در فضای مکان-زمان در حال حاضر محدودیت حرکت دارد. یعنی این محدودیت متغیر است و ممکن است در سالهای آینده محدودیت کمتر شود یا از بین برود یا مثل گذشته بیشتر شود. به هر حال من هم اکنون دارای محدودیت زمانی و مکانی هستم. با توجه به این محدودیت می توانم در فضای مکان-زمان از نقطه ای به سمت نقطه ای دیگر حرکت کنم.

انسان در بدو تولد دارای شکل و خصوصیات خاصی است. مغز انسان در بدو تولد تهی از اطلاعات نیست و نورونهای مغز او به صورت خاصی به هم متصلند و مفز دارای شکل و فرم مشخصی است. همچنین هر کدام از نورونها دارای حالت اولیه(initial state) هستند و مغز حاوی اطلاعات می باشد. بدن و مغز برای انسانهای مختلف با توجه به شرایط جغرافیایی و نژادی و غیره, متفاوت است و به طور کلی افراد خصوصیات پدر و مادر و حتی خصوصیات جمعی مردم منطقه ای را به ارث می برند. پس از تولد, فرد با این حالت اولیه به تعامل با محیط می پردازد و اطلاعات کسب می کند و می دهد و رفتار می کند و زندگی می کند. فرد در طول عمر بیشتر از محیط اطلاعات و تاثیر می گیرد و کمتر تاثیر می گذارد.

انسان برای تعامل با محیط اطرافش از اطلاعات قبلی در ذهنش استفاده می کند. همچنین بر اساس ارزشگذاریهایش تصمیم گیری و عمل می کند. همچنین تمام اعمالش در راستای هدفی است. این هدف یا مرتبط به زندگی طبیعیش است مثل رفع گرسنگی یا مرتبط به تعاملش با محیط مثل کار کردن. به طور کلی انسان همواره در راستای هدفی در حال حرکت است. زندگی انسان بدون ارزشگذاری و ایجاد هدف برایم قابل تصور نیست.

پشت هر انتخاب و تصمیم گیری, یک هدف وجود دارد. مثلا اگر وارد کفش فروشی شویم, به دنبال کفشی با خصوصیات و ارزشهایی که در ذهن داریم, می گردیم. کفش انتخابی باید متناسب با اهداف و ارزشهای فرد مثل راحتی, ارزانی و غیره یا حتی سلیقه فرد که ناشی از خصوصیات فردی است باشد. به طور کلی انسان با انتخاب یا تصمیم گیری یک عمل بهینه سازی انجام می دهد. با استفاده از اطلاعاتش و خصوصیات استدلالیش به انتخاب یک گزینه دست می زند که ممکن است چندین هدف را ارضا کند. با افزایش تعداد گزینه ها (مثلا کفشها), فرد شاید انتخاب بهینه تری بکند و به کفش ایده آل نزدیکتر شود ولی عملا در اختیار تاثیری ندارد. افزایش تعداد گزینه های انتخاب فضای جستجوی ما را وسیع تر و عمل بهینه سازی را سختتر می کند, اگرچه به هدف یا حتی انتخاب ایده آل نزدیکتر می شویم ولی در اختیار تاثیری ندارد. چون که انسان همواره به دنبال انتخاب بهترین گزینه با توجه به هدف و اطلاعات و به طور کلی داشته هایش می باشد.

اگر تعداد گزینه ها بسیار زیاد شود و فرد نتواند تفاوت چندانی بین گزینه های انتخاب با توجه به اطلاعات فعلیش بگذارد, انسان رو به استفاده از شانس مثل انداختن تاس, استخاره و غیره می آورد. چون فضای جستجو حاوی تعداد زیادی ماکزیمم محلی است و عمل بهینه سازی بسیار پیچیده شده است.

فردی وارد کفش فروشی می شود و چشمانش را می بندد و با گفتن "ده بیست سی چل ..." کفشی را انتخاب کند. ولی چرا این کار را می کند؟ شاید هدفش نشان دادن اشکال فکر من باشد. شاید! ولی به هرحال هدفی دارد.

انسان پس از سالها از یک تصمیم یا انتخاب در زندگیش پشیمان می شود ولی او با اطلاعات فعلیش به این نتیجه رسیده است که تصمیمش در گذشته اشتباه بوده است. در زمان تصمیم گیری تلاشش را برای انتخاب بهینه کرده است.

انسان همواره در چرخه ایجاد هدف جدید (شاید همه هدفهای یک فرد از دید فردی دیگر پوچ باشند ولی در زمان ایجاد برای خودش ارزشمند است اگرچه ممکن است پس از سالها برای او نیز بی ارزش گردد), ارزشگذاری, کسب اطلاعات از محیط, انتخاب با استفاده از اطلاعات و در جهت هدف خاصی است. در این بین بر دیگران و محیط نیز تاثیر دارد. انسان همواره در حال سعی و تلاش در این چرخه است که با احساسات متفاوتی همراه است. هر انسانی همواره در حال حرکت است ولی مشخص نیست به کجا می رود و مهم نیست به کجا می رود و فقط به صورت نسبی (در زمان یا مکان) برای خود فرد ارزش دارد و مهم است.

شرایط انسانها چه از نظر جسمی یا روانی یا مکان-زمان با هم فرق می کند و هر انسانی تجربه ی و نحوه استدلال خاص خود را دارد و درنتیجه انتخاب انسانها مختلف است (گوناگونی ذرات). ممکن است انتخاب انسان و محاسبات انتخاب کردن او با کمی شانس (randomness در فیزیک کوانتومی) همراه باشد و ممکن است نباشد که فرقی در عمل فرد ندارد یعنی فرد با توجه به قدرت مغز و جسم و اطلاعاتش سعی خود را جهت انتخاب بهینه می کند.

به دلیل کمبود اطلاعات یا وجود شانس در جهان یا هر چیز دیگری ممکن است انتخاب یک انسان قابل پیش بینی نباشد. در هر صورت انسان به انتخاب خود دست می زند حتی اگر قابل پیش بینی باشد. حتی انسان خود برای انتخاب کردنش از پیش بینی کردن استفاده می کند. ولی اختیار ربطی به قابل پیش بینی نبودن حالت بعدی یک سیستم ندارد. یک سیستم ایده آل که به طور تصادفی عدد تولید می کند, قابل پیش بینی نیست, پس آیا باید نتیجه گرفت که دارای اختیار است؟ فکر می کنم تعریف اختیار بر اساس سیستم غیر قابل پیش بینی مشکل دارد.

در ادیان یا مکاتبی که ارزشگذاری مطلق می کنند و دارای هدفها و ارزشهای جاودانی هستند, اهداف و ارزشها برای تمام انسانها بدون در نظر گرفتن شرایط و حالات انسانها (البته ممکن است به طور تقریبی ارزشهای مشترک مردم یک منطقه باشد), ثابت در نظر گرفته می شود و انسانها نیز یکسان در نظر گرفته می شوند. در نتیجه انسان باید در راستای ارزشها و هدفهای مطلق تصمیم گیری یا انتخاب کند (ایجاد محدودیت در انتخاب بهینه) و اگر فردی با توجه به اهداف و ارزشهای خود و مخالف ارزشهای ثابت تصمیم بگیرد, مجرم است. چرا؟ چون مختار است و در راستای ارزشهای مطلق انتخاب نکرده است و در راستای اهداف شخصی تصمیم گرفته است. در حکومتها نیز با ایجاد قانون وضع مشابهی داریم. کلمه "اختیار" توسط انسانهای قویتر (شاید از نظر جسمی یا هوشی) بوجود آمد و به ضعیف ترها اعمال شد تا اهدافشان ارضا گردد. می توان گفت تقابل تصمیم گیری بر مبنای اهداف شخصی و جمعی (دین, حکومت یا به طور کلی قدرت) منجر به ایجاد مفهوم اختیار گشت. مفهوم"مسئولیت اخلاقی" (بیان شده در دانشنامه فلسفی روت لج ) بیانگر بعد جمعی تصمیم گیری است و "آزادی عمل" بعد فردی یا شخصی تصمیم گیری را بیان می کند.

برخی انسانها قائل به اختیار هستند و آن را مفید برای سعی و تلاش انسان می دانند. ولی سعی و تلاش هدف می خواهد نه اختیار.

و ...

این بود نظر یا مدل من که از زندگی کردن من ناشی شده است. هر فردی نیز دارای مدل خاص خود می باشد که ممکن است در آن جایی برای اختیار وجود داشته باشد یا نداشته باشد. انسانها همواره در حال تفسیر و مدل کردن دنیا هستند و جواب این مسئله نه تنها نسبت به انسانها نسبی است بلکه برای یک انسان نیز نسبت به سنش و تجربیاتش نسبی است. یعنی همواره در حال تقییر است.

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

آهنگها و خاطرات

بعضی وقتها برام اتفاقهایی می افته که من رو می بره به خاطرات گذشتم. چند وقته پیش توی اینترنت به یک امریکایی برخورد کردم که به دنبال یک فارسی زبان می گشت برای ترجمه شعر آهنگی از گروه Axiom of Choice. من هم کنجکاو شدم و بهش میل زدم. گفت که می خواد بهش کمک کنم چون می خواد برای شب عروسیش با نامزدش این آهنگ رو بزنند و به انگلیسی بخونند. من اول فکر کردم که چون اسم گروه خارجی هست, آهنگ هاشون رو تا به حال گوش نکردم. ولی وقتی توی اینترنت پیدا کردم و گوش دادم تازه فهمیدم که این همون آهنگی هست (آلبومش رو می تونید از اینجا دانلود کنید) که همیشه قبلا گوش می دادم و باهاش حال می کردم. رباعیات خیام و آهنگ مورد علاقم وقتی توی اتاقم تنها بودم (برای مدتی می خوام یکی از این آهنگها پس زمینه وبلاگم باشه). یاد چندین سال پیش افتادم, اواخر اردیبهشت بود. بچه های اتاق یا می رفتند سر کار یا دانشگاه. من هم تنها می نشستم کنار پنجره و به این آهنگ گوش می دادم. چه دورانی بود. یادم می آد یک رمان خیلی تلخ رو همون موقع بود که خوندم و تموم کردم و حال و هوام با این رباعیات خیلی می خوند. خیلی جالبه گوش دادن به این آهنگها همزمان با تابستون همون سال نیز بود که داشتم کتاب "چنین گفت زرتشت" رو می خوندم. یک روز روی تخت دراز کشیده بودم و در حالی که به این آهنگها گوش می کردم, به این قسمت کتاب نیز فکر می کردم:
برادران, آیا دلیراید؟ آیا دلاورید؟ نه دلیری در برابر شاهدان, بل دلیری خلوت نشینان و عقابان که دیگر خدایی نیز بر آن نمی نگرد!

سرد جانان, استران, کوران و مستان را دلاور نمی خوانم. دلاور آن کسی ست که ترس را می شناسد, اما بر ترس چيره می شود؛ آن که مغاک را می بیند, اما با غرور.

آن که مغاک را می بیند, اما با چشمان عقاب. آن که با چنگال عقاب مغاک را می چسبد دلیر است!
... و
برای بالا رفتن پاهای خویش را به کار گیرید! مگذارید شما را بالا کشند.
...و
ای آفرینندگان, ای انسان های والاتر! هر کس تنها آبستن فرزند خویش است.

و به این نکته از کتاب فکر می کردم (عین جمله رو نتونستم پیدا کنم) که برای رسیدن به قله ها باید خطر کرد؛ تا از کنار پرتگاهها عبور نکنی به قله ها نخواهی رسید و بر ترس چیره باید شد.
همین طور روی تخت به این جملات فکر می کردم و آینده خود. اون لحظه رو فراموش نمی کنم که می گفتم: "آری, خطر باید کرد."
من فکر می کنم آهنگ ها رو فقط به خاطر زنده کردن خاطراتی که باهاشون داریم, زیبا یا نفرت انگیز می خونیم. شاید یک آهنگ 20 سال پیش, دیگه امروز برای آدم ها جالب نیست و حتی خنده داره ولی چون همین آهنگ, آدم رو به یاد بچگیش می اندازه, خیلی دوست داشتنی هست. من که از موسیقی چیزی سر در نمی آرم و همیشه زیبایی یا زشتی یک آهنگ رو به خاطراتی که باهاش داشته ام ربط می دهم. به هر حال این آهنگ هم خاطراتی از اون سالها رو برام زنده کرد. شاید دوستهای اون روزهام نیز با شنیدن این آهنگها, توی به خاطر آوردن خاطرات با من شریک بشن!
البته شعر رو برای اون آمریکایی هم ترجمه کردم که به جز من اون هم بره و حالشو ببره (برای دانلود بقیه آلبومهای این گروه به اینجا بروید).

رابطه انسان با کلمات

دنیا, انسان, جامعه, تعامل, زبان, کلمات, زندگی, نیاز, دیگران, ارتباط, کلمات, گفتگو, ابراز عقیده, ابراز وجود, ایجاد شخصیت, ایجاد من اجتماعی, کلمات, گفتگو, دیگران, نیاز, گفتگو, تاثیر پذیری, دریافت بیان, دریافت عقاید, قبول عقاید, انکار عقاید, فکر کردن, کلمات, ایجاد مفاهیم جدید, مقایسه با مفاهیم قبلی, دسته بندی مفاهیم, تصمیم گیری برای مفاهیم, ذخیره مفاهیم با کلمات, یادآوری مفاهیم به وسیله کلمات, ابراز عقیده با کلمات, گفتگو با کلمات, بازی با کلمات, زندگی با کلمات, دریافت دیگران با کلمات, ایجاد دنیا با کلمات, انسان با کلمات, کلمات, کلمات, کلمات و ...


دوست دارم به رابطه کلمات با دنیا, زندگی و نحوه فکر کردن انسانها فکر کنم. اگر کلمات وجود نداشتن یا تعدادشون خیلی کم بود مثل انسانهای 100 هزار سال پیش, چی می شد. من فکر می کنم که خوبی فکر کردن به این موضوع اینه که هم قابل تصور و هم مصداقش را می توان بین حیوانات و در تاریخ انسان یافت. یعنی این موضوع مثل فکر کردن به خدا یا هدف زندگی یا چیزهای مشابه نیست که فکر کردن بهشون پایانی نداره یا بی نتیجه است و حالتی نسبی پیدا می کنند. آیا وقتی انسانهای 100 هزار سال پیش می خواستند در مورد فرداشون تصمیم بگیرند چطوری فکر می کردند. چون اونا زبانشون از چند کلمه تشکیل شده بود پس آیا تصویری فکر می کردند؟ با تصاویر فکر کردن خیلی سخته؟ فرض کنیم می خواهیم تصمیم بگیریم که فردا باید بریم تو جنگل و از رودخونه رد بشیم و اونجا حیوون شکار کنیم. سعی کنیم این تصمیم رو تو ذهنتون بیارید بدون اینکه با کلمات برای خودتون تکرار کنید. خیلی سخته . خیلی سخته اگه بخواهیم به جای کلمات از دنباله ای از تصاویر استفاده کنیم. اصلا آیا اونا اینجوری فکر می کردند یا اصلا فکر می کردند و تصمیم می گرفتند؟ کم یا زیاد؟ بیشتر دوست دارم که با سوال کردن موضوع را کاووش کنم. فکر می کنم هر چی بیشتر این سوالات رو مطرح می کنم به نحوه فکر کردن انسان هم بیشتر نزدیک می شم. آدم با 5 تا حس (و شاید بیشتر که هنوز شناخته نشده) داده هایی (Data) مثل امواج صوتی, شدت روشنایی, لمس کردن اشیاء و غیره رو که همه خام هستند بوسیله عصبها وارد مغزش می کنه مثل جویهای آب. حالا در مغز چی می شن؟ چطوری تبدیل به مفهوم می شن؟ با مفاهیم قبلی مقایسه می شن؟ چطوری؟ نقش کلمات چیه؟ به هر حال برای مفاهیم کلماتی وجود دارند و اگه نداشته باشند باید درست کرد. با گفتن یک کلمه مثل "دریا" هر انسانی یک سری تصاویر و خاطرات شخصی می آید جلوی چشمش. با گفتن این کلمه طوفانی در مغز ایجاد شد. برای بیرون دادن مفاهیم نیز از کلمات استفاده می شه. اگه تعداد کلمات در ذهن بیشتر باشه برای فکر کردن بهتره یا نه؟ نمی دونم ولی خیلی وقتها وقتی می خواهیم یک صحنه یا اتفاق رو برای کسی توصیف کنیم می بینیم که تعداد کلمات کم هستند چون نمی شه اون طوری که می خواهیم واقعه یا احساسات رو با کلمات به طور کامل منتقل کرد.


در انتها یکباره دیگه کلمات پاراگراف اول رو بخونید.

هدف, تلاش, تکرار

با انتخاب یک هدف, سعی و تلاش شروع می شه. اگر چه وقتی برای رسیدن به هدف در حال تلاشی و با هر قدم نزدیک شدن به آن, احساس خیلی خوب و خوشی داری و از کارت لذت می بری, ولی وقتی به هدف می رسی ....
وقتی به هدف می رسی, می بینی چیز خاصی نیست و اونو هیچ می پنداری, شاید هم پوچ بوده باشد. به هر حال ساکت نمی نشینی و یک هدف دیگه انتخاب می کنی و چرخه رو تکرار می کنی. هر چه هدفت بزرگتر باشه, در مسیر تلاش برای رسیدن به اون نیز سختی بیشتر می کشی ولی لذت و خوشی بیشتری داره اگر چه شاید وقتی به این هدف می رسی می بینی مثل بقیه هدفهات می مونه. اگرچه شاید این اهداف همه پوچ و بازیچه باشند ولی باید به تلاش و زمان رسیدن به آنها و لذت مسیر رو فراموش نکرد.
آدمها خیلی مختلف با این قضیه برخورد می کنند؛ بعضی ها یک هدف خیلی پوچ و شاید یک توهم بزرگ رو به عنوان هدف اصلی انتخاب می کنند و تمام این هدفهای کوچک رو در راستای رسیدن به اون هدف بزرگ می دونند و در عین حال هدف بزرگ رو واقعی می پندارن و درنتیجه تمام اهداف کوچک نیز واقعی می شود. شاید اکثر مردم این طوری باشند. بعضی ها هم این تکرار را می دونند و تصمیم می گیرند یکجا همه چیز رو قطع کنند. برخی دیگر هم این تکرار رو می پذیرند و شاید هم زندگی همین باشه. البته افرادی هم هستند که جورای دیگه با این مسئله برخورد کنند. توی کتاب "سیدارتها" خوندم که سیدارتها به دوستش می گفت نباید هدفی داشته باشی چون برای آن زندگی می کنی و باید رها زندگی کرد. نمی دونم آیا اصلا ممکن است برای انسان, که بدون هیچ هدفی ادامه بدهد؟ نمی تونم تصور کنم. فقط اگر انسان زبان و کلمات را نداشت تا حدودی می شد بدون هدف زندگی کرد.
نمی خوام این طرز فکرها رو ارزشیابی کنم چون هیچ معیاری هم برای این کار ندارم. به هر حال هر کسی بر اساس شرایطش فکر می کنه. چیزی که این وسط خیلی مهمه هر کسی به هرحال داره زندگی می کنه و مسیر رسیدن به اهداف براش لذت بخش هست.
گذشته از این حرفها یک کلیپ توی اینترنت دیدم درباره کوچ قوم بختیاری در حدود یک قرن پیش. این قوم برای رسیدن به یک هدف چه سختی هایی که متحمل نمی شه. هدفی که هر سال تکرار می شه. البته هدف اونها با هدف مردمان مدرن یک فرق اساسی داره که شاید پوچی اون رو کمرنگ می کنه: "رسیدن به علفزار برای زنده موندن". این مردمان به این کار عادت کرده بودند و فقط زندگی می کردند بدون اینکه بدونند کاره سختی هست یا هدفشون رو ارزیابی کنند. به هر حال کلیپ قشنگی هست. بخش مربوط به کوچ از دقیقه 25 و 16 ثانیه شروع می شه. البته از اول کلیپ تا دقیقه 5 را هم حتما ببینید.

گذر زمان

این روزها همیشه دوست دارم به زمان فکر کنم. هیچ وقت شده درباره زمان فکر کنید؟ وقتی آدم شاد هست زمان خیلی زود می گذره و برعکس. کلا زمان با ثانیه برای آدم تعریف نمی شه و خیلی بستگی به روحیه و وضعیت محیطش داره. آدم وقتی داره زندگی معمولی اش رو انجام می ده تمام دغدغه ذهنیش اعتراض به وضعیت فعلیش هست. من همیشه دوست داشتم زودتر از وضعیت فعلی ام بیرون بیام و همیشه دوست داشتم خیلی زود زمان می گذشت و مثلا 10 سال دیگه می شد. اصلا گذر زمان نه تنها مهم نبود بلکه کند بودن اون خسته کننده. اما برخی تجربه ها خیلی از چیزها رو عوض می کنه. حالا دور از خانواده و بستگانم زندگی کنم, فقط این رو فهمیدم که زمان خیلی مهم هست و برعکس قبل دوست دارم اون رو متوقف کنم. جدای از این دو وضعیت یکباره دیگه (چندین سال پیش) نیز به زمان فکر کرده بودم اونم وقتی به مرگم فکر می کردم. اون موقع فقط به این نتیجه رسیدم که باید زندگی کرد تا جایی که ممکنه و زمان اهمیتی نداره. نمی دونم این چند وضعیت رو چطور کنار هم قرار بدم؛ شاید هم این تناقضات در متن زندگی باشه! نمی دونم, تنها چیزی که الان می دونم اینه که دوست دارم زمان رو نگه دارم. جدایی از بستگان می تونه یکی از دلایل این طور فکر کردن باشه ولی یک دلیل خیلی بزرگ دیگه طرز نگاه به زندگی و هدف از زندگی است که باعث می شه که تعریف خاصی نیز برای زمان داشته باشیم. هر آدمی از یک زاویه به زندگی نگاه می کنه و تعریف و هدف زندگی کاملا نسبی است. اما آدمهای اطراف نیز به شدت تعریفشون از زندگی و اهدافشون رو تحمیل می کنند و ناخواسته از اونها تاثیر می گیریم. خیلی سخته اگه بخوام این تاثیرها رو کنار بزنم. جامعه ایران همه فکر می کنند که زندگی برتر یعنی تحصیل کردن, مدارک بالا گرفتن, خارج از کشور درس خوندن, همیشه درس خوندن و خوندن و باز هم خوندن. نمی دونم چرا؟ من هم تحت تاثیر اونها اینجوری به زندگی نگاه می کردم و همیشه زیر فشاربودم چون به قول هایدگر اصالت نداشتم. همین الان خیلی دوست دارم طوری که فکرم می گه به زندگی نگاه کنم و به زندگی ادامه بدم ولی مثل اینه که توی رودخونه افتادی و نمی تونی در جهت عکس حرکت کنی. به هر حال با همه سختی ها سعی ام رو می کنم. از اونجا که فکر کردن به زمان و متوقف کردن اون خیلی آزارم می ده و به قول هدایت مثل خوره داره مغزم رو می خوره, نمی دونم باید به وضعیت قبل برگشت (پیش خونواده) یا طرز نگاهم به زندگی رو که خیلی سخته (حاصل سالها عمره و تغییر سریع آن مشکل) و یا دنبال دلایل دیگه و یا دنبال راه حل دیگه ای باشم. انتخاب این راه حلها خیلی سخته. ولی تو زندگیم گذر زمان خیلی مواقع باعث می شد با همه چیز سازگار بشم و زمان همه رو حل می کرد. شاید این بار هم زمان مشکل من با زمان رو حل کنه چونکه هیچ راه دیگه ای ندارم پس فقط باید صبر کنم.

روز نخست

خوب! نمی دونم از کجا نوشتن رو آغاز کنم, چی بنویسم و برای چی بنویسم. شاید نوشتن در مورد چرا و برای چی بنویسم, برای آغاز نوشتن موضوع خوبی باشه!!! خیلی از آدمها می گن برای خودشون می نویسند, برخی دیگه برای خدای خودشون می نویسند. خیلی ها هم برای دیگران می نویسند. شاید آدمها می نویسند تا خودشون رو خالی کنند یا احساس مسئولیت می کنند در برابر دیگران یا شاید به خاطر فرار از همه به نوشتن پناه می برند. نمی دونم! به هر حال آدمها دوست دارند که می نویسند. اما من می نویسم به خاطر اینکه نوشتنم رو شروع کرده باشم.