۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

ااااااه باز هم جبر و اختیار!!!



مسئله جبر و اختیار یکی از جذاب ترین مسائل برای آدمهاست و آدمهای کمی هستند که بهش فکر نکرده باشند. همچنین داشتن یا نداشتن اختیار در طول تاریخ از جمله پرسشهای همیشگی فلسفه بوده است که هنوز جوابی قطعی برای آن داده نشده است. به نظر من جواب این مسئله نه تنها برای آدمها نسبی است بلکه نسبت به سن افراد هم نسبی است و آدمها با تجربه کردن زندگی و در طول زمان جوابهاشون تغییر می کنه. در طول زندگیم, جوابم به این پرسش بسیار تغییر کرده و همواره رفتارم را نیز تغییر داده است و خواهد داد.

اما یک مطلبی رو آقا نیما در دوران دبیرستانش و کنار زمین چمن توی ذهنش اومده که یک دید دترمینیستی است, اگرچه در وبلاگش نوشته که دیدش الان فرق کرده با توجه به تجربه های جدیدش و این شاید برای ما هم پیش اومده باشه. مطلب خیلی خوب توضیح داده شده و البته دوستم ناصر و آقا سهیل در موردش نقدی نوشتند. سهیل نقدی برمطلب نیما نوشت که برای من سوالاتی بوجود آورد که آقا سهیل به جای واضح سازی مسئله رو بیشتر برام مبهم کرد. و سپس ناصر یک مقاله خیلی خوب و مفصل درباره نوشته های دو نفر قبلی نوشت. از اونجا که خیلی وقت بود چیزی برای نوشتن نداشتم, حالا بهانه ای پیدا کرده ام و برای بروز کردن وبلاگم, دوست دارم من هم در مورد جبر و اختیار فقط فکر نکرده باشم بلکه اون رو به صورت نوشته داشته باشم .

تعریف- ابتدا ببینیم که اختیار داشتن به چه معنایی است. با توجه به تعریفی که در دانشنامه فلسفی استنفورد و ویکی پدیا آمده, اختیار توانایی یک عامل عاقل در انتخاب یک عمل از بین چند گزینه برای رسیدن به خواسته ای یا بر اساس ارزشی می باشد. همچنین دانشنامه فلسفی روت لج تعریف اختیار رو به دو مقوله آزادی عمل و مسئولیت اخلاقی مرتبط می کنه, یعنی آیا ما در انجام عملی یا انتخابی آزادیم؟ و آیا هر فردی مسئول اعمالش هست؟

بررسی مطالب قبلی- در مطلب نیما, او یک سیستم جبری رو تعریف کرده و گفته که چون " اختیار قانون‌مندی‌ جهان‌ را نقض‌ می‌کند", انسان اختیار ندارد. ولی آیا جهان قانونمند است و قانون علیت مطلقاً درست است؟ ناصر با استفاده از اصل ابطال پذیری پوپر, جبری بودن جهان را مسئله ای متافیزیکی دانست. به نظر من این روش استدلال کردن نیما برای جبر مشکل داره و آدمهای زیادی در یک قرن گذشته آن را نقد کرده اند. اما آقا سهیل طوری دیگه به قضیه نگاه می کنه. من اینطور برداشت کردم که(اگرچه ازشون درباره برداشتم سوال کردم و هنوز منتظر جوابم):

عدم کفایت اطلاعات یا داده های ورودی حلقه ی گمشده ی یک بحث علّیتی است و افزلیش دانایی را مرتبط با افزایش اختیار می داند. ولی من فکر می کنم که نقص در اطلاعات باعث می شه که تو نتونی آینده رو بدونی یا پیش بینی کنی ولی دلیل بر اختیار نمی شود. همچنین من با این نکته نیز مخالفم که با افزایش دانایی, اختیار ما بیشتر می شود. چون با افزایش دانایی ما بیشتر قادر به پیش بینی محیط اطرافمان هستیم و با توجه به تعریف مورد استفاده نیما و سهیل, ما بیشتر به جبر نزدیک می شویم. طبق تعریف آنها, در تصمیم گیری یا انتخاب یک انسان (مثل انتخاب کفش) هزاران و شاید بینهایت ورودی یا پارامتر می تواند موثر هستند و تمام آنهایی که از محیط سرچشمه می گیرند, برای فرد جبر هستند چه از آنها اطلاع داشته باشه چه نداشته باشه. اما یکی از این پارامترها می تواند اختیار باشد (و شاید هم نباشد, نمی دانم!) و در تصمیم گیری موثر باشد. بحث سر وجود این پارامتر است. ممکن است که تاثیر و تعداد پارامترهای جبری آنقدر زیاد باشد که داشتن این پارامتر اختیار مهم نباشد و رفتار قابل پیش بینی باشد و بالعکس. قابل پیش بینی بودن یا نبودن یک سیستم با توجه به تعریف اختیار در بالا می تواند دلیل بر جبر یا اختیار نباشد که در ادامه به آن می پردازم.

ناصر یک مطلب تقریباً مفصل نوشت و به نکاتی خوب در این رابطه اشاره کرد. در ابتدا می گوید: " يک سيستم نسبت به کسي که تمام رفتار آينده‌ي آن را پيش‌بيني کند، مجبور است ولي نسبت به کسي که نتواند همه چيز را درباره‌اش به يقين پيش‌بيني کند، مختار است". من موافقم که مجبور بودن یا مختار بودن نسبی است نسبت به ناظر ولی در اینکه یک سیستم غیر قابل پیش بینی, مختار است, هنوز شک دارم و در اینجا فقط می توانم بگویم نمی دانم و سپس به این موضوع برخواهم گشت. اما در ادامه به نکته خوبی اشاره کرده و با مثالی نشان داده است که انتخاب یک کفش به تعداد گزینه های موجود در ارتباط است و کمی به تعریف اختیار که در ابتدا بیان شد, نزدیکتر شده است ولی هنوز مشکلی وجود دارد که در ادامه واضح خواهد شد. همچنین با این نکته موافقم که با آگاهی بیشتر نسبت به محیط اطراف پرده از مجبور بودن دنیای اطراف بر نمی داریم. در ادامه نیز با استفاده از اصل ابطال پذیری پوپر, جبری بودن را به حوزه متافیزیک برد (مانند آنچه کانت می گفت) که موافقم. در انتها نیز نظر خود را بیان کرد. داشتن اختیار را به موجودات زنده محدود می کند. اختیار با تعداد گزینه های پیش رو افزایش می یابد. اختیار یک ماهیت کمی است. پیش بینی حالت بعدی فردی توسط فردی دیگر تاثیری در اختیار او ندارد. ولی دانایی ما از وضعیت فعلی خودمان در اختیارمان دخیل است. نظر ناصر در جای خود محترم است و با روش استدلالش نیز تا حدودی موافقم ولی در مورد فلسفه وجودی اختیار بحثی نکرده و با فرض وجود اختیار به تاثیر پذیری و چگونگی آن پرداخته است.

البته من از این سه دوست گرامی پوزش می خواهم چون آدمها به صورت مختلف به دنیا نگاه می کنند و آن را بر اساس تجربه خود تفسیر می کنند. من هم تا آنجا که شد سعی کردم در چارچوب استدلال و تعاریف خود آنها به نقد بپردازم.

تحلیل من- جواب مسئله به نظر من نسبی می باشد و هر انسانی با توجه به تجربیاتش و حالات روانیش به تفسیر و مدل کردن جهان پیرامونش می پردازد و جوابهای مختلفی در طول عمر برای آن در نظر می گیرد واحساس مختلفی نیز در مورد اختیار دارد. اما با توجه به تعریفی که برای اختیار در ابتدا آوردم, من خود را یک عامل عاقل و انسان فرض می کنم چون پرسش داشتن اختیار در حال حاضر برای من اهمیت دارد و نمی دانم که اشیا دیگر عامل عاقل هستند یا نه. نگاه شخصی ام به این مسئله را در ادامه می آوردم شاید به مانند آقا نیما چند سال دیگر, خاطراتی را برایم زنده کند. اما مشکلی که با آن مواجه هستم این است که نمی توانم به صورت پیوسته در مورد این موضوع چیزی بنویسم شاید بدلیل این است که دوست دارم تمام جوانب را در نظر بگیرم و نمی توانم به همه آنها بپردازم. به همین دلیل می خواهم که به صورت بند بند در این مورد و به صورت پراکنده مطلب بنویسم و شاید برخی بندها بی ارتباط با مسئله باشد.

انسان با استفاده از بدن و حواسش با پیرامونش ارتباط برقرار می کند و در تعامل است یعنی تاثیر پذیر و تاثیر گذار است. با استفاده از کلمات و مقولاتی مثل زمان, مکان, علیت, شانس (Randomness) و غیره به تفسیر و مدل کردن جهان در ذهن خود می پردازد جدای از واقعیت آنها. یعنی اینها در حال حاضر در زندگی انسان (و مخصوصا علم) مورد استفاده قرار می گیرند.

یک انسان همیشه به شکلهای مختلف جزئی از این جهان بوده است. در مقطعی از زمان که ما تولد می نامیم به شکل خاصی که ما "انسان" می نامیم در می آید و از زمانی که با کلمات آشنا می شود, کلمه انسان را می آموزد و به خود نسبت می دهد. تنها چیزی که می دانم این است که از وقتی وارد انسانها شدم یعنی بدو تولد, کلمات را آموختم که کلمه اختیار هم یکی از این کلمات بود. قبل از تولد را بیاد نمی آورم و این کلمه آن زمان برایم بی معنی بود. حس می کنم که در بدو تولد به نقطه ای از فضای مکان-زمان پرتاب شدم حالا یا به صورت جبری یا تصادفی, به هر حال هیچ احساس اختیاری در آن نمی کنم.

انسان در فضای مکان-زمان در حال حاضر محدودیت حرکت دارد. یعنی این محدودیت متغیر است و ممکن است در سالهای آینده محدودیت کمتر شود یا از بین برود یا مثل گذشته بیشتر شود. به هر حال من هم اکنون دارای محدودیت زمانی و مکانی هستم. با توجه به این محدودیت می توانم در فضای مکان-زمان از نقطه ای به سمت نقطه ای دیگر حرکت کنم.

انسان در بدو تولد دارای شکل و خصوصیات خاصی است. مغز انسان در بدو تولد تهی از اطلاعات نیست و نورونهای مغز او به صورت خاصی به هم متصلند و مفز دارای شکل و فرم مشخصی است. همچنین هر کدام از نورونها دارای حالت اولیه(initial state) هستند و مغز حاوی اطلاعات می باشد. بدن و مغز برای انسانهای مختلف با توجه به شرایط جغرافیایی و نژادی و غیره, متفاوت است و به طور کلی افراد خصوصیات پدر و مادر و حتی خصوصیات جمعی مردم منطقه ای را به ارث می برند. پس از تولد, فرد با این حالت اولیه به تعامل با محیط می پردازد و اطلاعات کسب می کند و می دهد و رفتار می کند و زندگی می کند. فرد در طول عمر بیشتر از محیط اطلاعات و تاثیر می گیرد و کمتر تاثیر می گذارد.

انسان برای تعامل با محیط اطرافش از اطلاعات قبلی در ذهنش استفاده می کند. همچنین بر اساس ارزشگذاریهایش تصمیم گیری و عمل می کند. همچنین تمام اعمالش در راستای هدفی است. این هدف یا مرتبط به زندگی طبیعیش است مثل رفع گرسنگی یا مرتبط به تعاملش با محیط مثل کار کردن. به طور کلی انسان همواره در راستای هدفی در حال حرکت است. زندگی انسان بدون ارزشگذاری و ایجاد هدف برایم قابل تصور نیست.

پشت هر انتخاب و تصمیم گیری, یک هدف وجود دارد. مثلا اگر وارد کفش فروشی شویم, به دنبال کفشی با خصوصیات و ارزشهایی که در ذهن داریم, می گردیم. کفش انتخابی باید متناسب با اهداف و ارزشهای فرد مثل راحتی, ارزانی و غیره یا حتی سلیقه فرد که ناشی از خصوصیات فردی است باشد. به طور کلی انسان با انتخاب یا تصمیم گیری یک عمل بهینه سازی انجام می دهد. با استفاده از اطلاعاتش و خصوصیات استدلالیش به انتخاب یک گزینه دست می زند که ممکن است چندین هدف را ارضا کند. با افزایش تعداد گزینه ها (مثلا کفشها), فرد شاید انتخاب بهینه تری بکند و به کفش ایده آل نزدیکتر شود ولی عملا در اختیار تاثیری ندارد. افزایش تعداد گزینه های انتخاب فضای جستجوی ما را وسیع تر و عمل بهینه سازی را سختتر می کند, اگرچه به هدف یا حتی انتخاب ایده آل نزدیکتر می شویم ولی در اختیار تاثیری ندارد. چون که انسان همواره به دنبال انتخاب بهترین گزینه با توجه به هدف و اطلاعات و به طور کلی داشته هایش می باشد.

اگر تعداد گزینه ها بسیار زیاد شود و فرد نتواند تفاوت چندانی بین گزینه های انتخاب با توجه به اطلاعات فعلیش بگذارد, انسان رو به استفاده از شانس مثل انداختن تاس, استخاره و غیره می آورد. چون فضای جستجو حاوی تعداد زیادی ماکزیمم محلی است و عمل بهینه سازی بسیار پیچیده شده است.

فردی وارد کفش فروشی می شود و چشمانش را می بندد و با گفتن "ده بیست سی چل ..." کفشی را انتخاب کند. ولی چرا این کار را می کند؟ شاید هدفش نشان دادن اشکال فکر من باشد. شاید! ولی به هرحال هدفی دارد.

انسان پس از سالها از یک تصمیم یا انتخاب در زندگیش پشیمان می شود ولی او با اطلاعات فعلیش به این نتیجه رسیده است که تصمیمش در گذشته اشتباه بوده است. در زمان تصمیم گیری تلاشش را برای انتخاب بهینه کرده است.

انسان همواره در چرخه ایجاد هدف جدید (شاید همه هدفهای یک فرد از دید فردی دیگر پوچ باشند ولی در زمان ایجاد برای خودش ارزشمند است اگرچه ممکن است پس از سالها برای او نیز بی ارزش گردد), ارزشگذاری, کسب اطلاعات از محیط, انتخاب با استفاده از اطلاعات و در جهت هدف خاصی است. در این بین بر دیگران و محیط نیز تاثیر دارد. انسان همواره در حال سعی و تلاش در این چرخه است که با احساسات متفاوتی همراه است. هر انسانی همواره در حال حرکت است ولی مشخص نیست به کجا می رود و مهم نیست به کجا می رود و فقط به صورت نسبی (در زمان یا مکان) برای خود فرد ارزش دارد و مهم است.

شرایط انسانها چه از نظر جسمی یا روانی یا مکان-زمان با هم فرق می کند و هر انسانی تجربه ی و نحوه استدلال خاص خود را دارد و درنتیجه انتخاب انسانها مختلف است (گوناگونی ذرات). ممکن است انتخاب انسان و محاسبات انتخاب کردن او با کمی شانس (randomness در فیزیک کوانتومی) همراه باشد و ممکن است نباشد که فرقی در عمل فرد ندارد یعنی فرد با توجه به قدرت مغز و جسم و اطلاعاتش سعی خود را جهت انتخاب بهینه می کند.

به دلیل کمبود اطلاعات یا وجود شانس در جهان یا هر چیز دیگری ممکن است انتخاب یک انسان قابل پیش بینی نباشد. در هر صورت انسان به انتخاب خود دست می زند حتی اگر قابل پیش بینی باشد. حتی انسان خود برای انتخاب کردنش از پیش بینی کردن استفاده می کند. ولی اختیار ربطی به قابل پیش بینی نبودن حالت بعدی یک سیستم ندارد. یک سیستم ایده آل که به طور تصادفی عدد تولید می کند, قابل پیش بینی نیست, پس آیا باید نتیجه گرفت که دارای اختیار است؟ فکر می کنم تعریف اختیار بر اساس سیستم غیر قابل پیش بینی مشکل دارد.

در ادیان یا مکاتبی که ارزشگذاری مطلق می کنند و دارای هدفها و ارزشهای جاودانی هستند, اهداف و ارزشها برای تمام انسانها بدون در نظر گرفتن شرایط و حالات انسانها (البته ممکن است به طور تقریبی ارزشهای مشترک مردم یک منطقه باشد), ثابت در نظر گرفته می شود و انسانها نیز یکسان در نظر گرفته می شوند. در نتیجه انسان باید در راستای ارزشها و هدفهای مطلق تصمیم گیری یا انتخاب کند (ایجاد محدودیت در انتخاب بهینه) و اگر فردی با توجه به اهداف و ارزشهای خود و مخالف ارزشهای ثابت تصمیم بگیرد, مجرم است. چرا؟ چون مختار است و در راستای ارزشهای مطلق انتخاب نکرده است و در راستای اهداف شخصی تصمیم گرفته است. در حکومتها نیز با ایجاد قانون وضع مشابهی داریم. کلمه "اختیار" توسط انسانهای قویتر (شاید از نظر جسمی یا هوشی) بوجود آمد و به ضعیف ترها اعمال شد تا اهدافشان ارضا گردد. می توان گفت تقابل تصمیم گیری بر مبنای اهداف شخصی و جمعی (دین, حکومت یا به طور کلی قدرت) منجر به ایجاد مفهوم اختیار گشت. مفهوم"مسئولیت اخلاقی" (بیان شده در دانشنامه فلسفی روت لج ) بیانگر بعد جمعی تصمیم گیری است و "آزادی عمل" بعد فردی یا شخصی تصمیم گیری را بیان می کند.

برخی انسانها قائل به اختیار هستند و آن را مفید برای سعی و تلاش انسان می دانند. ولی سعی و تلاش هدف می خواهد نه اختیار.

و ...

این بود نظر یا مدل من که از زندگی کردن من ناشی شده است. هر فردی نیز دارای مدل خاص خود می باشد که ممکن است در آن جایی برای اختیار وجود داشته باشد یا نداشته باشد. انسانها همواره در حال تفسیر و مدل کردن دنیا هستند و جواب این مسئله نه تنها نسبت به انسانها نسبی است بلکه برای یک انسان نیز نسبت به سنش و تجربیاتش نسبی است. یعنی همواره در حال تقییر است.