۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

آهنگها و خاطرات

بعضی وقتها برام اتفاقهایی می افته که من رو می بره به خاطرات گذشتم. چند وقته پیش توی اینترنت به یک امریکایی برخورد کردم که به دنبال یک فارسی زبان می گشت برای ترجمه شعر آهنگی از گروه Axiom of Choice. من هم کنجکاو شدم و بهش میل زدم. گفت که می خواد بهش کمک کنم چون می خواد برای شب عروسیش با نامزدش این آهنگ رو بزنند و به انگلیسی بخونند. من اول فکر کردم که چون اسم گروه خارجی هست, آهنگ هاشون رو تا به حال گوش نکردم. ولی وقتی توی اینترنت پیدا کردم و گوش دادم تازه فهمیدم که این همون آهنگی هست (آلبومش رو می تونید از اینجا دانلود کنید) که همیشه قبلا گوش می دادم و باهاش حال می کردم. رباعیات خیام و آهنگ مورد علاقم وقتی توی اتاقم تنها بودم (برای مدتی می خوام یکی از این آهنگها پس زمینه وبلاگم باشه). یاد چندین سال پیش افتادم, اواخر اردیبهشت بود. بچه های اتاق یا می رفتند سر کار یا دانشگاه. من هم تنها می نشستم کنار پنجره و به این آهنگ گوش می دادم. چه دورانی بود. یادم می آد یک رمان خیلی تلخ رو همون موقع بود که خوندم و تموم کردم و حال و هوام با این رباعیات خیلی می خوند. خیلی جالبه گوش دادن به این آهنگها همزمان با تابستون همون سال نیز بود که داشتم کتاب "چنین گفت زرتشت" رو می خوندم. یک روز روی تخت دراز کشیده بودم و در حالی که به این آهنگها گوش می کردم, به این قسمت کتاب نیز فکر می کردم:
برادران, آیا دلیراید؟ آیا دلاورید؟ نه دلیری در برابر شاهدان, بل دلیری خلوت نشینان و عقابان که دیگر خدایی نیز بر آن نمی نگرد!

سرد جانان, استران, کوران و مستان را دلاور نمی خوانم. دلاور آن کسی ست که ترس را می شناسد, اما بر ترس چيره می شود؛ آن که مغاک را می بیند, اما با غرور.

آن که مغاک را می بیند, اما با چشمان عقاب. آن که با چنگال عقاب مغاک را می چسبد دلیر است!
... و
برای بالا رفتن پاهای خویش را به کار گیرید! مگذارید شما را بالا کشند.
...و
ای آفرینندگان, ای انسان های والاتر! هر کس تنها آبستن فرزند خویش است.

و به این نکته از کتاب فکر می کردم (عین جمله رو نتونستم پیدا کنم) که برای رسیدن به قله ها باید خطر کرد؛ تا از کنار پرتگاهها عبور نکنی به قله ها نخواهی رسید و بر ترس چیره باید شد.
همین طور روی تخت به این جملات فکر می کردم و آینده خود. اون لحظه رو فراموش نمی کنم که می گفتم: "آری, خطر باید کرد."
من فکر می کنم آهنگ ها رو فقط به خاطر زنده کردن خاطراتی که باهاشون داریم, زیبا یا نفرت انگیز می خونیم. شاید یک آهنگ 20 سال پیش, دیگه امروز برای آدم ها جالب نیست و حتی خنده داره ولی چون همین آهنگ, آدم رو به یاد بچگیش می اندازه, خیلی دوست داشتنی هست. من که از موسیقی چیزی سر در نمی آرم و همیشه زیبایی یا زشتی یک آهنگ رو به خاطراتی که باهاش داشته ام ربط می دهم. به هر حال این آهنگ هم خاطراتی از اون سالها رو برام زنده کرد. شاید دوستهای اون روزهام نیز با شنیدن این آهنگها, توی به خاطر آوردن خاطرات با من شریک بشن!
البته شعر رو برای اون آمریکایی هم ترجمه کردم که به جز من اون هم بره و حالشو ببره (برای دانلود بقیه آلبومهای این گروه به اینجا بروید).

رابطه انسان با کلمات

دنیا, انسان, جامعه, تعامل, زبان, کلمات, زندگی, نیاز, دیگران, ارتباط, کلمات, گفتگو, ابراز عقیده, ابراز وجود, ایجاد شخصیت, ایجاد من اجتماعی, کلمات, گفتگو, دیگران, نیاز, گفتگو, تاثیر پذیری, دریافت بیان, دریافت عقاید, قبول عقاید, انکار عقاید, فکر کردن, کلمات, ایجاد مفاهیم جدید, مقایسه با مفاهیم قبلی, دسته بندی مفاهیم, تصمیم گیری برای مفاهیم, ذخیره مفاهیم با کلمات, یادآوری مفاهیم به وسیله کلمات, ابراز عقیده با کلمات, گفتگو با کلمات, بازی با کلمات, زندگی با کلمات, دریافت دیگران با کلمات, ایجاد دنیا با کلمات, انسان با کلمات, کلمات, کلمات, کلمات و ...


دوست دارم به رابطه کلمات با دنیا, زندگی و نحوه فکر کردن انسانها فکر کنم. اگر کلمات وجود نداشتن یا تعدادشون خیلی کم بود مثل انسانهای 100 هزار سال پیش, چی می شد. من فکر می کنم که خوبی فکر کردن به این موضوع اینه که هم قابل تصور و هم مصداقش را می توان بین حیوانات و در تاریخ انسان یافت. یعنی این موضوع مثل فکر کردن به خدا یا هدف زندگی یا چیزهای مشابه نیست که فکر کردن بهشون پایانی نداره یا بی نتیجه است و حالتی نسبی پیدا می کنند. آیا وقتی انسانهای 100 هزار سال پیش می خواستند در مورد فرداشون تصمیم بگیرند چطوری فکر می کردند. چون اونا زبانشون از چند کلمه تشکیل شده بود پس آیا تصویری فکر می کردند؟ با تصاویر فکر کردن خیلی سخته؟ فرض کنیم می خواهیم تصمیم بگیریم که فردا باید بریم تو جنگل و از رودخونه رد بشیم و اونجا حیوون شکار کنیم. سعی کنیم این تصمیم رو تو ذهنتون بیارید بدون اینکه با کلمات برای خودتون تکرار کنید. خیلی سخته . خیلی سخته اگه بخواهیم به جای کلمات از دنباله ای از تصاویر استفاده کنیم. اصلا آیا اونا اینجوری فکر می کردند یا اصلا فکر می کردند و تصمیم می گرفتند؟ کم یا زیاد؟ بیشتر دوست دارم که با سوال کردن موضوع را کاووش کنم. فکر می کنم هر چی بیشتر این سوالات رو مطرح می کنم به نحوه فکر کردن انسان هم بیشتر نزدیک می شم. آدم با 5 تا حس (و شاید بیشتر که هنوز شناخته نشده) داده هایی (Data) مثل امواج صوتی, شدت روشنایی, لمس کردن اشیاء و غیره رو که همه خام هستند بوسیله عصبها وارد مغزش می کنه مثل جویهای آب. حالا در مغز چی می شن؟ چطوری تبدیل به مفهوم می شن؟ با مفاهیم قبلی مقایسه می شن؟ چطوری؟ نقش کلمات چیه؟ به هر حال برای مفاهیم کلماتی وجود دارند و اگه نداشته باشند باید درست کرد. با گفتن یک کلمه مثل "دریا" هر انسانی یک سری تصاویر و خاطرات شخصی می آید جلوی چشمش. با گفتن این کلمه طوفانی در مغز ایجاد شد. برای بیرون دادن مفاهیم نیز از کلمات استفاده می شه. اگه تعداد کلمات در ذهن بیشتر باشه برای فکر کردن بهتره یا نه؟ نمی دونم ولی خیلی وقتها وقتی می خواهیم یک صحنه یا اتفاق رو برای کسی توصیف کنیم می بینیم که تعداد کلمات کم هستند چون نمی شه اون طوری که می خواهیم واقعه یا احساسات رو با کلمات به طور کامل منتقل کرد.


در انتها یکباره دیگه کلمات پاراگراف اول رو بخونید.

هدف, تلاش, تکرار

با انتخاب یک هدف, سعی و تلاش شروع می شه. اگر چه وقتی برای رسیدن به هدف در حال تلاشی و با هر قدم نزدیک شدن به آن, احساس خیلی خوب و خوشی داری و از کارت لذت می بری, ولی وقتی به هدف می رسی ....
وقتی به هدف می رسی, می بینی چیز خاصی نیست و اونو هیچ می پنداری, شاید هم پوچ بوده باشد. به هر حال ساکت نمی نشینی و یک هدف دیگه انتخاب می کنی و چرخه رو تکرار می کنی. هر چه هدفت بزرگتر باشه, در مسیر تلاش برای رسیدن به اون نیز سختی بیشتر می کشی ولی لذت و خوشی بیشتری داره اگر چه شاید وقتی به این هدف می رسی می بینی مثل بقیه هدفهات می مونه. اگرچه شاید این اهداف همه پوچ و بازیچه باشند ولی باید به تلاش و زمان رسیدن به آنها و لذت مسیر رو فراموش نکرد.
آدمها خیلی مختلف با این قضیه برخورد می کنند؛ بعضی ها یک هدف خیلی پوچ و شاید یک توهم بزرگ رو به عنوان هدف اصلی انتخاب می کنند و تمام این هدفهای کوچک رو در راستای رسیدن به اون هدف بزرگ می دونند و در عین حال هدف بزرگ رو واقعی می پندارن و درنتیجه تمام اهداف کوچک نیز واقعی می شود. شاید اکثر مردم این طوری باشند. بعضی ها هم این تکرار را می دونند و تصمیم می گیرند یکجا همه چیز رو قطع کنند. برخی دیگر هم این تکرار رو می پذیرند و شاید هم زندگی همین باشه. البته افرادی هم هستند که جورای دیگه با این مسئله برخورد کنند. توی کتاب "سیدارتها" خوندم که سیدارتها به دوستش می گفت نباید هدفی داشته باشی چون برای آن زندگی می کنی و باید رها زندگی کرد. نمی دونم آیا اصلا ممکن است برای انسان, که بدون هیچ هدفی ادامه بدهد؟ نمی تونم تصور کنم. فقط اگر انسان زبان و کلمات را نداشت تا حدودی می شد بدون هدف زندگی کرد.
نمی خوام این طرز فکرها رو ارزشیابی کنم چون هیچ معیاری هم برای این کار ندارم. به هر حال هر کسی بر اساس شرایطش فکر می کنه. چیزی که این وسط خیلی مهمه هر کسی به هرحال داره زندگی می کنه و مسیر رسیدن به اهداف براش لذت بخش هست.
گذشته از این حرفها یک کلیپ توی اینترنت دیدم درباره کوچ قوم بختیاری در حدود یک قرن پیش. این قوم برای رسیدن به یک هدف چه سختی هایی که متحمل نمی شه. هدفی که هر سال تکرار می شه. البته هدف اونها با هدف مردمان مدرن یک فرق اساسی داره که شاید پوچی اون رو کمرنگ می کنه: "رسیدن به علفزار برای زنده موندن". این مردمان به این کار عادت کرده بودند و فقط زندگی می کردند بدون اینکه بدونند کاره سختی هست یا هدفشون رو ارزیابی کنند. به هر حال کلیپ قشنگی هست. بخش مربوط به کوچ از دقیقه 25 و 16 ثانیه شروع می شه. البته از اول کلیپ تا دقیقه 5 را هم حتما ببینید.

گذر زمان

این روزها همیشه دوست دارم به زمان فکر کنم. هیچ وقت شده درباره زمان فکر کنید؟ وقتی آدم شاد هست زمان خیلی زود می گذره و برعکس. کلا زمان با ثانیه برای آدم تعریف نمی شه و خیلی بستگی به روحیه و وضعیت محیطش داره. آدم وقتی داره زندگی معمولی اش رو انجام می ده تمام دغدغه ذهنیش اعتراض به وضعیت فعلیش هست. من همیشه دوست داشتم زودتر از وضعیت فعلی ام بیرون بیام و همیشه دوست داشتم خیلی زود زمان می گذشت و مثلا 10 سال دیگه می شد. اصلا گذر زمان نه تنها مهم نبود بلکه کند بودن اون خسته کننده. اما برخی تجربه ها خیلی از چیزها رو عوض می کنه. حالا دور از خانواده و بستگانم زندگی کنم, فقط این رو فهمیدم که زمان خیلی مهم هست و برعکس قبل دوست دارم اون رو متوقف کنم. جدای از این دو وضعیت یکباره دیگه (چندین سال پیش) نیز به زمان فکر کرده بودم اونم وقتی به مرگم فکر می کردم. اون موقع فقط به این نتیجه رسیدم که باید زندگی کرد تا جایی که ممکنه و زمان اهمیتی نداره. نمی دونم این چند وضعیت رو چطور کنار هم قرار بدم؛ شاید هم این تناقضات در متن زندگی باشه! نمی دونم, تنها چیزی که الان می دونم اینه که دوست دارم زمان رو نگه دارم. جدایی از بستگان می تونه یکی از دلایل این طور فکر کردن باشه ولی یک دلیل خیلی بزرگ دیگه طرز نگاه به زندگی و هدف از زندگی است که باعث می شه که تعریف خاصی نیز برای زمان داشته باشیم. هر آدمی از یک زاویه به زندگی نگاه می کنه و تعریف و هدف زندگی کاملا نسبی است. اما آدمهای اطراف نیز به شدت تعریفشون از زندگی و اهدافشون رو تحمیل می کنند و ناخواسته از اونها تاثیر می گیریم. خیلی سخته اگه بخوام این تاثیرها رو کنار بزنم. جامعه ایران همه فکر می کنند که زندگی برتر یعنی تحصیل کردن, مدارک بالا گرفتن, خارج از کشور درس خوندن, همیشه درس خوندن و خوندن و باز هم خوندن. نمی دونم چرا؟ من هم تحت تاثیر اونها اینجوری به زندگی نگاه می کردم و همیشه زیر فشاربودم چون به قول هایدگر اصالت نداشتم. همین الان خیلی دوست دارم طوری که فکرم می گه به زندگی نگاه کنم و به زندگی ادامه بدم ولی مثل اینه که توی رودخونه افتادی و نمی تونی در جهت عکس حرکت کنی. به هر حال با همه سختی ها سعی ام رو می کنم. از اونجا که فکر کردن به زمان و متوقف کردن اون خیلی آزارم می ده و به قول هدایت مثل خوره داره مغزم رو می خوره, نمی دونم باید به وضعیت قبل برگشت (پیش خونواده) یا طرز نگاهم به زندگی رو که خیلی سخته (حاصل سالها عمره و تغییر سریع آن مشکل) و یا دنبال دلایل دیگه و یا دنبال راه حل دیگه ای باشم. انتخاب این راه حلها خیلی سخته. ولی تو زندگیم گذر زمان خیلی مواقع باعث می شد با همه چیز سازگار بشم و زمان همه رو حل می کرد. شاید این بار هم زمان مشکل من با زمان رو حل کنه چونکه هیچ راه دیگه ای ندارم پس فقط باید صبر کنم.

روز نخست

خوب! نمی دونم از کجا نوشتن رو آغاز کنم, چی بنویسم و برای چی بنویسم. شاید نوشتن در مورد چرا و برای چی بنویسم, برای آغاز نوشتن موضوع خوبی باشه!!! خیلی از آدمها می گن برای خودشون می نویسند, برخی دیگه برای خدای خودشون می نویسند. خیلی ها هم برای دیگران می نویسند. شاید آدمها می نویسند تا خودشون رو خالی کنند یا احساس مسئولیت می کنند در برابر دیگران یا شاید به خاطر فرار از همه به نوشتن پناه می برند. نمی دونم! به هر حال آدمها دوست دارند که می نویسند. اما من می نویسم به خاطر اینکه نوشتنم رو شروع کرده باشم.